خطا
  • JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 44

به روایت ال یاسین

زندگی و مرگ حسین بن منصور حلاج، یکی از بحث‌انگیزترین حوادث تاریخ عرفان و تصوف بوده است. طی یکی از جلسات استاد به حلاج و متدهای گوناگون او طی مراحل مختلف زندگی‌اش اشارات مختصری فرمودند. اشارات ایشان به برخی از الگوهای عملکردی حلاج شامل این موارد بود: الگوی انتحاری، الگوی سفر، روش تفکری حلاج یعنی ریز کردن مسائل، افشای اسرار افراد از لابلای کلام آنها (که او را به حلاج‌الاسرار معروف کرد)، الگوی معجزه و سپس انکار آن و...


این متن، بدون پرداختن به ابعاد و اجزاء این بحث‌ها، تنها به منظور ترسیم سیمای کلی از سیره و روش این عارف بزرگ و بی‌همتای تاریخ تهیه شده است.

مختصری از تاریخچه زندگی
«ابوعبدالله حسین بن منصور حلاج»، در حدود سال 244 هجری قمری در بیضاء نزدیک استخر در فارس، به دنیا آمد. در شانزده سالگی شاگرد «سهل بن تستری» شد و وقتی «سهل» را به دلیل دفاع از وجوب توبه به بصره تبعید کردند، با او به بصره رفت. او در سال 262 به بغداد رفت و هیجده ماه در محضر عمروملکی بود و با  دختر یکی از اهل تصوف و تا پایان عمر غیر از او همسری نداشت و از او صاحب سه پسر و یک دختر شد. استادش از این ازدواج خشنود نبود و لذا به شاگردی «ابوالقاسم جنید بغدادی» در آمد. حلاج در بیست وشش سالگی، نخستین سفر حج خود را به جا آورد. سپس به خراسان، طالقان، بصره و واسط رفت و پس از 5 سال به شوشتر بازگشت و بعد راهی بغداد شد.او دومین سفر حج را با 400 تن از یارانش انجام داد و سپس به هندوستان، ترکستان؛ گرجستان، افغانستان و کشمیر و چین سفر کرد و به ارشاد مردم این دیار پرداخت. سومین سفر حج او 2 سال طول کشید و بعد به بغداد رفته به تبلیغ عمومی پرداخت. در این دوران غائله خلع «المتقدر» خلیفه وقت، پیش آمد و بغداد گرفتار شورش شد و عده‌ای شورش را به تدبیر و تدبر حلاج نسبت دادند. او به شوش گریخت و در آنجا پنهان شد، ولی به سبب خیانت یکی از شاگردان دستگیر و به بغداد فرستاده شد. نخستین محاکمه وی در سال 302  به شکنجه و 8 سال زندان انجامید اما او در زندان نیز تبلیغ می‌کرد و با ابراز کرامات روز به روز بر طرفداران و مریدانش ‌افزوده می‌شد، تا آنجا که نزد خلیفه و نزدیکان وی محبوبیتی یافت و اندک اندک به کاخ خلیفه راه جست، اما اطرافیان، کرامات حلاج را به سحر و جادو تعبیر کردند و خلیفه را از خطر نفوذ حلاج ترساندند. دومین محاکمه حلاج در سال 309  حلاج به مدت 7 ماه طول کشید. در این محاکمه به تحریک وزیر و هواداران وی، گواهان دروغین بسیاری گرد آمدند تا بر بطلان حلاج گواهی دهند. حلاج بالاخره در روز شنبه 24 ذی القعده سال 309 هجری، برای اعدام حاضر شد. جلاد ابتدا هزار تازیانه بر او زد، سپس دست و پایش را بریدند و پیکر نیمه جانش را بر صلیب آویختند و فردای همان روز سر از تنش جدا کرده و جسدش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به رود دجله سپردند. از باب وجه تسمیه "حلاج"  در روایتی اشاره شده چون برای شنوندگانش در باب اسرار آنان و آنچه در دل‌ها داشتند سخن می‌راند و از آنها پرده برمی‌گرفت، او را حلاج‌الاسرار خواندند.

مذهب تو چیست؟
مریدی از حلاج پرسید: مذهب تو چیست؟ گفت: مذهب هیچیک از ائمه را به طور کامل نپذیرفتم، بلکه از هر مذهبی دشوارترین قسمت آن را گرفتم... هرگز نمازی را به جا نیاوردم مگر اینکه نخست غسل کردم و سپس وضو ساختم. گویند حلاج چون شنید که مؤذن مردم را به نماز می‌خواند بانگ برآورد: تو دروغ می‌گویی! و در حالی که مردم به خشم آمده و تصمیم به قتل او گرفته بودند به سخن خود ادامه داده گفت: تو چنان که باید شهادت نمی‌گویی و چون خود، شهادت گفت مناره فرو ریخت.
حلاج در نخستین موعظه خود، کرامات خود را به صورت معجزات، یعنی اعمال بلاواسطه خدا و مظاهر رسالت الهی، نظیر پیامبران عرضه کرد نه به عنوان کرامات ساده شخصی، که خدا بی‌سروصدا به اولیاء خود یعنی به پارسایان عزلت نشین عطا می‌فرماید. از دیدگاه امامیون، او دعوت تبلیغ عام را، که فقط خاص نائب امام شیعه است خاص خود کرده و حق ارائه قواعد مذهبی را برای خود قائل شده است و سرانجام در آخرین سفر خود به مکه حق صدور امر و حکم را، به خود مختص دانسته است؛ همان قدرت متعال ربوبیت را که فقط از آن خداست و حتی به نواب و پیغامبران خود تفویض نکرده است. ولیّ، در پایان ولایت در مرحله کمال اتحاد الهی، بیش از پیغمبر عهده‌دار رسالت ظاهری و نماینده قانونی است. ولیّ که به نحو کامل اختیار و اراده‌اش به اراده خدا پیوسته، در همه چیز و در همه جا مبین بلافصل اراده ذات خداست.
موعظات حلاج در ملاء عام در بغداد، مخالفت سه قشر را در برداشت: عارفان، فقیهان و سیاستمداران. او در برابر امت مسلمان به سه دلیل در معرض تهدید قرار گرفت:
اول ‌به خاطر افشای کرامات.
دوم برای دعوه الربوبیه (غصب قدرت متعال الهی) که فقط امام نائب و نماینده آن است و در مذهب اهل سنت صرفاً جنبه عرفی دارد، ولی در مذهب امامیه نماینده قدرت عرفی و روحانی و دارای عصمت است.
و سوم به خاطر جرم زندقه (موضوع عشق ربانی).

حکمت و عقاید حلاج
تسلیم حق
حلاج در منش و رفتار خود تجسم عینی تسلیم به خواست حق تعالی بود تا بدان جا که در دعا می گفت: «ای خدا بندگانت را بیامرز و مرا نیامرز و بر آنان رحمت فرما و بر من رحمت مکن، زیرا من برای خود، با تو در پیکار نیستم و برای گرفتن حق خود از تو طلبکار نیستم، هر چه خواهی با من بکن.»
روایت شده که چون حسین بن منصور را آوردند تا به صلیب بکشند چشمش به چوبه دار افتاد و آنقدر خندید که اشک از چشمانش روان شد. «شبلی» را در جمع دید و به او گفت با خود سجاده‌ داری؟ شبلی گفت: آری، گفت برایم گسترده ساز. دو رکعت نماز گزارد، در رکعت اول بعد از حمد، «لنبلوکم بشی‌ء من‌الخوف و الجوع...» و در رکعت دوم «کل نفس ذائقه الموت» را خواند و بعد سخنان زیادی گفت از جمله: «بار خدایا تو را سوگند می‌دهم... توان سپاسگزاری از این نعمتی که روزی من فرمودی بر من ارزانی داری، آنچنانکه جلوه‌های جمال چهره خویش را بر من آشکار نمودی و از دیگران دریغ داشتی و نگریستن به اسرار پنهانت را برای من روا دانستی و برای دیگران حرام گردانیدی. بار خدایا اینان بندگان تواند... آنان را ببخش و بیامرز، زیرا اگر آنچه را که تو بر من آشکار ساختی، بر آنان نیز آشکار می‌ساختی، هرگز دست به چنین کاری نمی‌زدند و همچنین اگر آنچه را که بر آنان پنهان می‌داشتی بر من نیز پنهان می‌داشتی هرگز به چنین بلائی گرفتار نمی‌آمدم...»

ادیان، یک ریشه و تنه با شاخه‌های بسیار
حلاج به «عبدالله بن طاهر ازدی» بعد از آنکه به یک یهودی ناسزا می داد می‌گوید: همه اینها از آن خدای گرامی است که هر گروهی را به دینی گمارده است و خدا خود آن دین را بر آنان برگزیده است، بی‌ اینکه آنان برای خود برگزیده باشند. پس کسی که دیگری را به باطل بودن دینش سرزنش کند، در واقع اینگونه حکم کرده که آن کس، خود برای خویش دینی برگزیده است.... یهودیت و نصرانیت و اسلام و دیگر ادیان، لقب‌های مختلف و نام‌های گوناگونی است که مقصود از آنها همه یکی است، بی‌آنکه در آن مغایرت و اختلافی باشد. با پژوهشی پی‌گیر، در همه کیش‌ها اندیشه کردم، آنها را یک ریشه و تنه با شاخه‌های بسیار یافتم. پس برای مرد، کیشی ویژه مخواه، چه آن کیش او را از رسیدن به آن اصل راستین باز می‌دارد.
«ابراهیم بن محمد نهروانی» گوید: به حلاج گفتم برایم از توحید سخن بگوی. گفت بدان که بنده اگر پروردگارش را توحید کند خود را اثبات کرده‌است و آنکه خود را اثبات کند، مرتکب شرک خفی شده است. خدای بلندمرتبه خود بر زبان هر بنده‌ای از بندگانش که بخواهد خویش را توحید می‌فرماید. و نیز «عبدالودود بن سعید بن عبدالغنی زاهد» گوید: روزی نزد حلاج رفتم و بدو گفتم مرا به توحید راهنمایی کن. گفت توحید از حدود کلمه خارج است و نمی‌توان از آن به وسیله کلمه تعبیر کرد. گفتم پس معنی لا اله الا‌الله چیست؟ گفت این کلمه‌ای است که عوام بدان مشغول شده‌اند تا از اهل توحید تفکیک شوند و آن، در واقع شرح توحید است بر معنای شریعت. کسی که بپندارد خدا را توحید کرده است، شرک ورزیده است.

راه رسیدن به خدا
روایت است که شبلی روزی نزد حلاج رفت و گفت ای شیخ راه رسیدن به خدای بزرگ چگونه است؟ حلاج گفت دو گام است و بعد از آن رسید‌ه‌ای، دنیا را روی دنیادوستان بینداز و آخرت را به آخرت‌داران بازگذار. و به دیگری درباب راه رسیدن به خدا گوید: راه، همواره میان دو کس است و حال آنکه با خدا هیچ‌کس نیست و (کس با او نگنجد).

مقام حلاج
از مکی روایت است: «روزی در کوچه‌های تنگ مکه قرآن می‌خواندم. او آوای مرا شنید و گفت: بسا من می‌توانستم چنین بگویم.» مکی او را نفرین کرد. این داستان از حال حلاج خبر می‌دهد. حوادث درونی روح، او را با عنایات الهی؛ اثرات بلاواسطه خدا روبرو می‌کند. او در پرتو سیر و سلوک و تجربه درونی درمی‌یابد هنگام نزول وحی در روح پیامبر چه می‌گذشته است در حالی که در نظر صوفیان سختگیر، زندگی درون، نوعی ترک و خلع همه ظواهر و نوعی انهدام نهائی نوع بشر است، که در برابر آفتاب وحدت الهی که خارج از حیطه وصول است می‌سوزد. و آنگاه که بر دار بود او را گفتند: پس بگو لا اله الا‌الله، اما او گفت: جحره‌ای که در آن مسکن داری نیازی به مشعل ندارد.
علی رغم این مقام عرفانی حلاج به «ابن الحداد مصری» گوید: این مقامی که من در آنم نخستین مقام از مقامات مریدان است. «ابن‌الحداد» می‌گوید: ای شیخ چه می‌گویی اگر این نخستین مقام مریدان باشد، پس مقام کسی که از این مقام بالاتر است چیست؟ حلاج می‌گوید دروغ گفتم، این نخستین مقام مسلمانان، بلکه نخستین مقام کافران است. آنگاه سه نعره برآورده و بر زمین می‌افتد و خون از گلوی او روان می‌شود...

صبر و فقر و فتوت از نگاه حلاج
در روایت است که ابن خفیف در زندان سه سؤال از حلاج می‌پرسد که جوابش به روش خرق عادت و درس عبرت روشن می‌گردد. او از حلاج می پرسد صبر چیست؟  به ناگاه دیوار زندان می‌شکافد و اینک آنان بر لب رود دجله هستند. و حلاج  پاسخ می دهد «صبر در زندان ماندن است وقتی می‌توان از آن بیرون رفت»
آنگاه که در سوال دوم می پرسد فقر چیست؟ در برابر چشمان آنها سنگ‌ها به سیم بدل می‌شوند و حلاج می گوید: «پول نداشتن برای خرید روغن در چنین حالی فقر است»
سومین سوال ابن خفیف در زندان این بود که فتوت (عظمت روح) چیست؟ حسین بن منصور حلاج می گوید فردا آن را خواهی دید. چون شب فرارسید ابن خفیف در خواب به روز قیامت برده شد، حلاج را دید که در محضر خدا حاضر شده و خدا بدو می‌گوید: «کسی که تو را دوست داشت به بهشت خواهد رفت و کسی که به تو کینه ورزیده، به دوزخ می‌رود.» اما حلاج می‌گوید: «هان خیر پروردگارا! همه را عفو کنید» و روی به ابن خفیف کرده می‌گوید: «عظمت روح چنین است.»

شیوه ارشاد و تبلیغ

خرقه انداختن
انزوا و گوشه‌گیری حلاج در مکه، تفکر مبارزه با هر نوع بی‌عدالتی و استبداد را برای او به ارمغان آورد. او در برابر تصوف تسلیم و رضا، تصوف ستیز و مبارزه با بی‌عدالتی را انتخاب کرد. رفته رفته از تصوف سنتی کناره گرفت و دعوت خویش آغاز کرد. خرقه صوفیان از تن به در کرده و به میان مردم آمد. سخنان شورانگیز او موجب جذب مریدان بسیاری شد. در سفر به هند حلاج موفق شد در بین سه صنف از مردم هندو؛ پناجاراها (حلاجیان)، گولی‌ها (گاوچران‌ها) و سابالیاها (چوپانان) کسانی را ارشاد کند. باید پیش‌بینی کرد که نظریه‌های اروپایی مساعد با تصوف، که تبار هندی دارد نیز هندوئی شدن عرفان اسلامی را، به سفر حلاج مربوط می‌دانند.

در هر مکان به نامی
بعد از بازگشت از سفر هند و چین در نامه‌هایی که می‌رسید هندی‌ها او را «ابوالمغیث»، مردم چین و ترکستان او را «ابوالمعین» و اهل خراسان «صاحب بصیرت و ذکاوت» و مردم فارس «ابوعبدالله زاهد» و اهالی خوزستان «شیخ حلاج اسرار» و در بغداد «مجذوب» و گروهی از بصره «حیران» می‌نامیدند.

شیوه ارشاد و تبلیغ وی بسیار ساده و بی‌پروا بود، وی می‌کوشید تا مردانی از فرق و احزاب گوناگون را از طریق به کار بردن منطق هر کدام، به عقیده خود بخواند. مخالفان او این امر را حاکی از دو روئی و نفاق دانسته‌اند: "حلاج اگر خبر می‌یافت که مردمان یک شهر معتزلی مذهب هستند خود را معتزلی می‌خواند... و اگر از امامیه می‌باشند خود را امامیه می‌شمرد و اعلام می‌کرد که امام آنان، قائم منتظر را می‌شناسد. اگر سنی بودند، خود را سنی می‌نامید. با سرعت و چالاکی در سیر و سفر بود و در همه جا انقلابی برمی‌انگیخت. پزشکی آموخته بود و آزمایش‌های کیمیاگری می‌کرد..."
او بیشتر دوست داشت که با توده مردم سر و کار داشته باشد و در بازارها بر در مساجد سخنانی بالبداهه، ولی مستدل ایراد کرد. سخنانی جدلی و پرشور، نوعی وجد و حال که خود به خود در برابر خلق، حکایت شود. شور و شعفی حاکی از بصیرت، فارغ از آشفتگی حرکات یا کلمات. وی بی‌گمان به موعظه در باب توبه و زندگی همراه با تسلیم و رضا ادامه می‌داد. ولی می‌بایست مقدم بر هر کار، شعف خود را از وصال حق عرضه بدارد و با فریاد اعلام کند. ابن خفیف شاگرد وفادار سرسخت‌ترین دشمنان حلاج است که در زندان به ملاقات او می‌رود. وی از خادم حلاج می‌پرسد: شیخ در این عمارت چه می‌کند؟ او پاسخ می‌دهد: این در را که می‌بینی، به زندان ولگردان، دزدان، و گدایان می‌پیوندد، شیخ از آنان دیدار می‌کند، آنان را به فکر خدا می‌اندازد و به راهنمائی او توبه می‌کنند.
در نامه‌هایی که وی به شاگردانش که برای تبلیغ به ایالات و ولایات می‌فرستاد، بدانان راهنمایی می‌کرد چگونه مستمعان را به خود جلب کنند و چه دستورهایی باید بدانان داد تا آنان را پله به پله به حد اعلای مشرب خود راه برد و با هر کدام بر حسب فهم و هوش، درک، علاقه و فرمانبرداری او سخن گفت. نامه‌هایی که بدو می‌نوشتند به سبب عبارات قراردادی، فقط برای فرستنده و گیرنده قابل فهم بود.

کرامات حلاج
خوارق عادات منسوب به صوفیان پیش از حلاج، «ابراهیم ادهم»، «ذو‌النون»، «بایزید بسطامی»، «تستری»، کارهایی شگفت انگیز است که در محافل خاص، بین اهل سرّ، انجام می‌شده است. آنچه به حلاج نسبت می‌دهند بسا نمی‌توانست در ملاء عام روی دهد و همین امر است که اندک اندک معاصران او را به شگفت آورده تکان می‌دهد.
«حلوانی» گوید که همراه حلاج و سه تن از شاگردان سفر می‌کردیم. کاروان به میانه راه واسط و بغداد رسید. حلاج سخن گفت و در میان گفتارش از شیرینی سخن رفت. گفتیم ای شیخ باید که برای ما شیرینی حاضر آوری. حلاج دعائی خواند و سپس به اندازه یک میل از راه کناره گرفت. شاگردان در آنجا پاره‌ای از شیرینی در رنگ‌های گوناگون می‌بیننند و از آنها می‌خورند ولی حلاج خود از آن نمی‌خورد. «ابویعقوب نهرجوری» می‌گوید: حسین منصور برای بار دوم با 400 تن از مریدان به مکه می‌رود. هنگام شام، حلاج و یاران به کوه ابوقبیس می‌روند. بعد از شام حلاج می‌پرسد شیرینی می‌خورید و یاران پاسخ می‌دهند که خرما خورده‌ایم. بعد برای لحظه‌ای از نظر آنان غایب می‌شود و با یک طبق شیرینی باز می‌گردد. ابویعقوب تردید می‌کند و قطعه‌ای از شیرینی را نگه می‌دارد و به بازار شیرینی‌پزان مکه می‌برد، ولی آنان شیرینی را نمی‌شناسند. از زنی طباخ سؤال می‌کند و او پاسخ می‌دهد که شیرینی در زبید (یمن) پخته می‌شود، اما آوردن آن تا مکه ممکن نیست. ابویعقوب از زن که به زبید می‌رفته است می‌خواهد که از شیرینی‌پزان زبید بپرسد طبقی شیرینی از آنها ناپدید نشده است و زن بعد از چند روز نامه‌ای می‌نویسد و موضوع را تأیید می‌کند. پس ابویعقوب تصور می‌کند حلاج جادوگر است و حرام‌خوار. اما نامه دیگری از زن می‌رسد که در آن نوشته شده، منصور حلاج مبلغی بیش از قیمت شیرینی و طبق آن را برای شیرینی‌پز زبیدی فرستاده است.

شفای بیمار و فرمانبرداری آب
«ابن هارون المداینی» گروهی را گرد آورد تا در منزل او با حلاج مناظره کنند و حلاج از نیت او مطلع شد. ابن هارون پسری بیمار و مشرف به مرگ داشت. از حلاج خواست تا برای پسرش دعا کند. حلاج گفت ترس به دل راه نده پسرت بهبود یافت. دیری نپایید که پسر، تندرست از در درآمد. ابن هارون کیسه‌ای سر به مهر آورد و گفت: ای شیخ سه‌هزار دینار در این کیسه است، در آنچه خواهی به کار دار. آن خانه مشرف به دجله بود. حلاج کیسه‌ را گرفت و به دجله افکند. حلاج به مشایخ گفت: چرا با من مناظره می‌کنید، چرا که می‌دانم شما بر حق و من بر باطل هستم؟ روز بعد هارون باز آن گروه را گرد آورد و آن کیسه‌ای را که حلاج در دجله انداخته بود به آنان نشان داد و گفت دیشب در اندیشه عطیه‌ای بودم که به حلاج دادم و از کار خود سخت افسوس می‌خوردم. دیری نپایید که فقیری از یاران حلاج نزد من آمد و گفت شیخ سلام رسانده و می‌گوید: افسوس مخور، این هم کیسه تو. بدان که کسی که از خدا فرمان‌برداری کند، خشکی و دریا از او فرمانبرداری می‌کنند.

شفا با آب دهان
«عمران بن موسی» گوید: از شخصی بصری شنیدم که گفت مدت‌ها حلاج را انکار و از او بدگویی می‌کردم تا اینکه برادرم سخت بیمار شد و نزدیک بود که از اندوه هلاک شوم. از فرط اندوه بی‌هدف راه می‌پیمودم تا به در خانه حلاج رسیدم. به خانه داخل شدم و گفتم ای شیخ برادرم مشرف به مرگ است برای او دعایی کن. حلاج خندید و گفت من او را از بیماری می‌رهانم اما شرطی دارد که باید به آن عمل کنی و آن اینکه از انکار من دست برنداری، بلکه آن را بیشتر کنی و بر کفر من گواهی دهی و بر کشتن من یاری کنی. گفتم من این شرط را بجای می‌آورم. آنگاه حلاج پاره‌ای آب در قدحی ریخت و اندکی از آب دهان خود در آن افکند و گفت برو و از این آب در دهان برادرت بریز. من رفتم و آنچه حلاج گفته بود کردم. در حال، برادرم از بستر بیماری برخاست. به خانه حلاج برگشته و تشکر کردم. او گفت اگر خدای بلند مرتبه نمی‌فرمود که دوزخ را از جن و انس پر می‌کنیم، من آب دهان خویش در آتش دوزخ می‌افکندم تا آتش بر دوزخیان به گل و ریحان تبدیل شود.

آگاه به راز دل‌ها
«ابراهیم بن سمعان» گوید: حلاج را در مسجد منصور دیدم. دو دینار بر کمر خود بسته بودم تا در ملاهی و نه در راه اطاعت از خدا به کار برم. در این هنگام گدایی سر رسید و از من چیزی خواست. حسین حلاج گفت: ای ابراهیم آنچه را بر کمر بسته‌ای بدو صدقه بده. من در شگفت شدم. حلاج گفت: در شگفت مباش، صدقه دادن آن دو دینار بهتر از صرف کردن آنهاست در راهی که نیت کرده‌ای. من گفتم ای شیخ این را از کجا دریافتی؟ گفت هر دلی که از غیر خدا تهی باشد، غیب‌ها را می‌بیند و از رازها آگاهی می‌یابد.

او را در زندان نمی‌توان کرد
«احمد بن فاتک» گوید: چو حلاج در بغداد زندانی شد، من نیز با او بودم. شامگاهی زندانبان آمد دست و پای حلاج را به بند گران بست و بر گردن او زنجیر افکند و او را در اطاقی تنگ داخل کرد. حسین گفت چرا با من چنین کنی؟ گفت: دستور دارم. حلاج گفت ای که مرا به بند کشیده‌ای و در این اطاق تنگ افکنده‌ای، دیگر آسوده خاطر و مطمئنی؟ گفت آری. پس حلاج با یک حرکت آن بند و زنجیرها را همچون خمیر نرم از هم گسست و با دست به دیوار زندان اشاره کرد و دری بر آن دیوار گشوده شد و زندانبان از آن در فضایی گشاد دید. آگاه حلاج بار دیگر دست‌های خود را به سوی زندانبان دراز کرد و گفت: اینک به دستوری که داری عمل کن. صبح زندانبان خلیفه را از آن واقعه خبر داد و «نصر قشوری» که نزد خلیفه قرب داشت از خلیفه دستوری خواست تا برای حلاج در زندان خانه‌ای بنا کند. خلیفه به او اجازه داد و نصر برای حلاج خانه‌ای ساخت و در آن فرش و رخت گسترد و من با حلاج در آن خانه بودم تا روزی که او را از آنجا به در‌ آورده و کشتند و به دار کشیدند.

رقص عاشقانه
«علی بن انجب بن الساعی» بغدادی گوید: یکی از مشایخ گفت حسین حلاج را دیدم که به آوای قرآن‌خوانی گوش فرا داده بود تا آنجا که به وجد و حال آمد. آنگاه او را دیدم که پاهایش را از روی زمین برداشته و بی‌آنکه بر زمین نهد به رقص ایستاده و این اشعار را می‌خواند: «کسی را که بر سرّی آگاهی دادند و او آن سرّ را آشکار ساخت، تا زمانی که زنده است او را بر حفظ اسرار زمین امن نمی‌دانند و او را به سبب لغزشی که از او سر زده است تنبیه می‌کنند و به جای انس و الفت، وحشت و تنهایی می‌دهند».

دستی که خشک شد
آورده‌اند که حلاج از گرمابه بیرون می‌آمد. یکی از مخالفان مذهب او، بدو رسید و سیلی بر چهره‌اش بنواخت. گفت: چرا به من سیلی زدی؟ پاسخ داد: حق به من امر کرده است. گفت: به خاطر همین حق، سیلی دیگری به من بنواز. چون آن مرد دست خود را بالا برد تا سیلی بنوازد دستش خشک شد.
 
مباهله یک طرفه
حلاج در برابر دادگاه خلیفه، مفتریان به خود را به دادرسی خدا (مباهله) می‌خواند. همگان  از قبول آن روی برمی‌تابند. تنها خود او بدون اینکه آتش در او اثری کند در دیگی در حال جوش که بر فراز آتش است می‌نشیند.

دجله بی‌قرار می‌شود
زکریای قزوینی می‌گوید: وقتی حلاج را به بیرون تالار بردند پس از صدور فتوی یکی از حجّاب را بخواند و بدو گفت: اگر مرا بسوزانند، رود دجله طغیان خواهد کرد و بغداد را به فرو بردن در کام خود تهدید خواهد نمود. وقتی آن را دیدید اندکی از خاکسترهایم را بردارید و در دجله افکنید تا آب آرام گیرد. پس چنین شد و چنین کردند تا دجله آرام گرفت.

خودانکاری و زمینه‌سازی برای قربانی شدن

خانه کعبه در محله حلاج
هنگامی که به بغداد بازگشت، در محله خود کعبه کوچکی ساخت و اعلام داشت آنان که توان مالی و جسمانی برای زیارت خانه خدا ندارند می‌توانند مناسک را در همین جا برگزار کنند. هدف حلاج این بود که مورد ملامت و سرزنش جامعه قرار گیرد تا مردم بر او بشورند و وی را بکشند تا از این راه به رسالت شهادت برای نجات مردم، یا مرگ برای تطهیر جامعه از گناه، جامه عمل بپوشد. در مسجد جامع منصور فریاد کشید: «ای مردم بدانید که خداوند خون مرا بر شما روا داشته است، بکشید مرا، بشکید مرا تا به شما پاداش رسد و من به آرامش. مسلمانان را در جهان کاری برتر از کشتن من نیست».
«ابوالحسن علی‌بن‌احمد‌بن‌‌مردویه» گوید: حلاج در بازار بغداد سه بار فریاد زد و گفت: ای مردم مرا از دست خدا برهانید. او مرا از خودم بازستانیده و به خویشتنم برنمی‌گرداند...ای مردم، خدا آفریدگان را از روی لطف و رحمت آفرید و بر آنان جلوه‌گر شد. سپس برای پرورش و اصلاحشان از آنان پنهان گشت. چه اگر جلوه‌گر نمی‌شد همه کفران می‌کردند و اگر پنهان نمی‌شد همه مفتون او می‌شدند و بدانید خدا بر آفریدگان هیچگاه بر یکی از این دو حالت باقی نمی‌ماند، لیکن خدا از من لحظه‌ای پنهان نمی‌شود...»

انکار کرامات
در سفر حلاج به بصره ابوالحسن محمد بن عمر قاضی روایت کرده است: برادر مادرم روزی مرا با خود به دیدار حسین بن منصور حلاج برد که در آن موقع در مسجد بزرگ بصره مقیم بود. حلاج به دایی من گفت: آهنگ ترک بصره کرده‌ام، مردمان آن شایعه‌ای درباره‌ام پراکنده‌اند که دلم آن را نمی‌تواند تحمل کند. می‌خواهم از آنان دوری گزینم. حکایت می‌کنند که من کارهایی کرده‌ام بدون اینکه از آن با من سخنی بگویند و یا در باب آن پژوهشی بکنند. وقتی از خانه بیرون می‌روند می‌گویند دعاهای حلاج مستجاب شده و خدا یار اوست... من کیستم که لایق چنین کارهایی باشم؟ بدین سان مطلبی به تو خواهم گفت: مدتی است که مردی درهمی چند برای من آورده و مرا گفته است میان بینوایان پخش کن، در آن هنگام درهمی نزد من نبود، آن را زیر یکی از حصیرهای مسجد بزرگ درکنار استوا‌نه‌ای در گوشه‌ای که می‌شناختم نهادم. مدتی مدید در آنجا ماندم بی‌آنکه کسی آنجا بیاید. بعد به خانه خود برگشتم و سراسر شب را خوابیدم. فردای آن روز به کنار استوانه رفتم و برای اداء نماز، بر جای خود نشستم. آنگاه گروهی از فقیران گرد مرا گرفتند و نمازم را بر هم زدند، من ‌هم گوشه حصیر را بالا گرفتم و درهم‌هایی را که به من رسیده بود بدانان دادم و ‌آنان هم در باره من این شایعه را پراکندند که اگر دست بر زمین زنم درهم‌هایی به دستم می‌رسد. آنگاه قضایایی نظیر آن را حکایت کرد.

فراگیری سحر و جادو
صوفیانی که اعتبار و اشتهار حلاج را به سحر و جادو نسبت می‌دادند یعنی به صفتی که مورد قبول و رضای مجتهدین سنی است، پس از مرگ وی حکایت کردند که او در پی فراگرفتن اسرار و طلسماتی که در پرتو آنها می‌توان اجنه و ارواح را تسخیر کرد به سرزمین یوگاها و آئین فقیران رفته بود. در کتاب العیون آمده است: یکی از دوستانش حکایت کرده است که یک سال در مکه با او همراه بودم. پس از بازگشت به عراق در آنجا ماند، پس مرا گفت: اگر می‌خواهی برو! من خود می‌خواهم از اینجا به هندوستان بروم. پس از آن به کشتی سوار گشته رهسپار هند شد و من هم تا هند او را همراهی کردم. چون به هند وارد شد، سراغ زنی را گرفت و با او به گفتگو پرداخت. آن زن کار او را به فردا موکول کرد. آنگاه با وی به لب دریا رفت، با ریسمانی تابیده و گره خورده و در هم پیچیده بمانند نردبان راستین. سپس آن زن سخنانی گفت و از طناب بالا رفت، در حالی که پایش را روی ریسمان گذاشته بود و بالا می‌رفت تا آنجا که از دیده ما نهان گشت. حلاج به سوی من روی کرده گفت: من به خاطر این زن به هندوستان آمده‌ام. و در روایتی در همین باب آمده که این فرد «علی بن احمد جاسب» بوده که معتضد؛ خلیفه عباسی، برای جاسوسی حلاج، او را به وی همراه کرده. او نقل می‌کند: «وقتی به ساحل هند رسیدیم به حلاج گفتم چرا به اینجا آمدی؟ و او گفت: برای آموختن سحر تا بتوانم مردم را به خدا بخوانم».

سخن آخر
تاریخ را که می‌خوانیم شکرگزار می‌شویم که در قرون و اعصار‌ تاریکی که جهل و تعصب، پا به پای هم، شعور و ادراک و آگاهی بشر و به تبع آن حرکت و رشد و اعتلای او را به حضیض برده است، نبوده‌ایم. شکر می‌گوییم که در دوران به اصطلاح متمدنی به دنیا آمده‌ایم که آزادی در عقیده و عمل، سرنوشت ابناء بشر را رقم می‌زند و دیگر زورمداران و خودکامگان، جزم‌اندیشان و کوردلان و جاهلان عالم‌نما، مردان علم و اندیشه و معرفت را به مسلخ نمی‌برند.
آنچه می‌پنداریم، شاید در گوشه و کنار این زمین پهناور، جایی در زیر آسمان خدا، محقق شده باشد ولی دریغ و درد که هنوز هم چشم بیمار بشر، دیدن نور و روشنایی را تاب ندارد و در جای‌جای زمین خدا، حلاجیان و حلاج دوستان صلیب خود بر دوش می‌کشند. روش حلاج هر چه که بوده باشد، نمایشی کم‌نظیر از کامل‌ترین «عشق‌بازی» است، از آن نوع که کمتر کسی در قالب انسانی قادر است آن را به تماشا بگذارد. حلاج یک اسطوره نیست، او حقیقتی است که هر روز و هر لحظه می‌تواند به تجربه درآید.


منبع: آمین 1 ( ایلیا، خدا با من است)

به اشتراک گذاری این مطلب

DeliciousDiggFacebookGoogle BookmarksBalatarinTechnoratiTwitterLinkedIn