خطا
  • JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 44

•    از كجا می توانیم بدانیم كه یك نفر الهی است یا شیطانی؟ 

اگر وجود او تو را به دروغ وظلم و نفرت دعوت كرد، اگر رابطۀ با او درون تو را تاریك می كند، نور را می برد، بدخواهی و پلیدی را دامن می زند، اگر وجودش تو را از زندگی و از خداوند ناامید می كند، اگر او مولد بدبینی ها و جهالت هاست پس شیطانی است.

 

 از نور، روشنایی زاییده می شود و از ظلمت، تاریكی. اگر فردی الهی بود، ارتباط با او تو را خدایی تر می كند. وجود او، حضور خدا را آشكارتر و محسوس تر و ملموس تر می كند. بودن اش، نور خدا را آشكارتر می كند. پس اگر كسی حس حضور الهی را در تو آشكاركرد لااقل برای تو، فردی الهی محسوب می شود. اگر وجودش به تو نور بخشید و درون تو را روشن كرد، او نور زندگی ات محسوب می شود. اگر ارتباط تو با كسی، تو را به خدا نزدیك تر كند یا حداقل حس نزدیكی به خدا را ایجاد كرد، پس او برای تو راهی و امكانی و چه بسا راهبریست به سوی خدا. اگر كسی كلام خدا را در زندگی تو به تحقق درآورد، یاد خدا را در تو زنده كرد، توجه به خدا را در زندگی ات احیاء كرد، تو را به خدا بازگرداند و زندگی ات را به خدا پیوند داد، این را مسلم بدان كه او معلم الهی تو است. رابط و واصل تو است. حلقۀ اتصال تو است. اگر كسی تو را به خدمتگزار خدا بدل كرد بدان او خودش هم خدمتگزار خداست. كسی كه به رنگ خداست دیگران را هم به رنگ خدا در می آورد. بنابراین برای تشخیص خدایی یا شیطانی بودن او ببین او چه چیزی را در قلب تو، در زندگی ات و در روح ات زنده و فعال می كند. عشق و بخشش را، پس خدائیست و خدا با اوست. روح الهی و نور خدا را، پس خدائیست و خدا با اوست. تسلیم به خدا و ایمان الهی را پس بدان كه الاهیست و خداوند جهانها با اوست.

•    شاید شیطان باشد كه می خواهد ما را به خدا نزدیك كند و از این طریق كنترل ما را در دست بگیرد.
این حرف مخالف كلام خداست. نامعقول و متناقض است. مثل اینكه بگویی ویروس ها ما را سالم و درمان می كنند تا بعد ما را بكشند. شیطان دوركننده از خداست نه نزدیك كننده. وقتی تیر را شلیك می كنند، از لوله به سمت بیرون پرتاب می شود نه به سمت داخل. اگرشیطان را ظلمت بدانیم چطور می شود استدلال كرد كه آن تاریكی راه را برای ما روشن میكند. آنچه در كلام خداوند هم هست، عكس این است. 

•    آیا غیر از احساسات و دریافتهایی كه گواه نزدیك شدن به خدا هستند چیزهای دیگری هم ممكن است باشد؟ 
گفتم اگر چنین فردی ارتباط انسان را با خدا برقرار كرد پس او خدائیست وخدا با اوست اما این ارتباط، این حضور الهی، این نور فقط متجلی در احساس نیست. بلكه درارتباط با معلم الهی، در ارتباط با مردان خدا ما عملاً به خدا نزدیك می شویم. عمل و رفتار ما هم، به تناسب این ارتباط و برخورداری خوبتر وخدایی تر می شود، شعور و آگاهی ما هم نورانی تر می شود. با شعورتر و فهمیده تر می شویم. امكان بروز رویاهای بالایی هم بیشتر می شود و ممكن است بیش از پیش از چنین رویاهای نورانی بهره مند شویم. كیفیت ما، كیفیت حضور و نگاه ما هم عوض می شود. اگر واقعاً با مردان خدا مرتبط باشیم همۀ این نشانه ها، كه از سنخ های مختلف هم هستند كم و بیش و به تناسب كیفیت رابطۀ ما، پدیدار می شوند.

•    آیا ممكن است یك انسان شیطانی بتواند دریافتها و احساسات و تجربیات الهی را برای ما بوجود بیاورد؟
ما همان چیزی را می توانیم به دیگران بدهیم كه خودمان برخوردار از آن هستیم. آیا یك گدا می تواند یك معدن الماس به تو بدهد؟ اصلاً اگر معدن الماس داشت، دیگر چرا گدا بود و گدایی می كرد. آیا یك كور می تواند به تو مشخصات دقیق جنگل را و راه از میان آن را بدهد و تو را از راههای پر پیچ و خطرناك آنجا عبور دهد؟‌ آیا می شود از یك كوزۀ‌ لجن متعفن یك لیوان آب زلال و شفاف گرفت؟

•    ممكن است یك نفر در بارۀ كسی همۀ این چیزها را تجربه كند. نور و خدا و خوبی ها را اما مثلاً عموی او تجربۀ عكس این را داشته باشد؟ 
در این صورت او برای نفر اول، رابط الهی و مرد خدا و نور درونی محسوب می شود اما برای دومی اینطور نیست. در قرآن و كتب مقدس هم همین مفهوم آمده است. مثلاً در جایی كه پیامبر را از اصرار به هدایت همۀ مردم باز می دارد. یا اینكه در همان زمانی كه عده ای به انبیاء ایمان آورده اند و از آنان پیروی كرده اند، بسیاری آنها را دروغگو، ساحر، شعبده باز، دیوانه و شاعر می خواندند. مردم، امتهای مختلف اند. خداوند از میان هر مردمی، فردی را از بین خود آنها انتخاب می كند. در یك روستا احتمالاً یكی از اهالی آن روستا بیش از دیگران مورد توجه و تحت فیض و رحمت و هدایت خداست. در یك خانواده هم شاید همینطور باشد و در میان امت ها هم همینطور.

•    از موضوع خدایی بودن و شیطانی بودن كه بگذریم یا پایین تر بیاییم، مسئله حقانیت مطرح است. بدون اینكه بعد، خدا یا شیطان را دخالت دهیم، چطور می شود پی برد كه یك نفر حقانیت دارد یا باطل است؟ حق با اوست یا باطل است؟ ممكن است این دو تا سوال یك سوال هم باشند. از كجا می شود یك نفر را بشناسیم؟ چه چیزهایی حجت حقانیت است؟  
در بسیاری ازامور برای شناختن و چیستی یك چیز باید از نه چیستی آن شروع كرد. اینجا هم همینطور است. اول باید دید انسان را چطور نمی توان شناخت. حقانیت یك نفر و اینكه او كیست به حرف و قیل و قال و ادعا نیست. به عناوین و القاب  شعارها نیست. به تبلیغات یا ضد تبلیغات نیست. به صورتكهایی كه اكثر انسانها به صورت دارند نیست. انسان به شعور اوست. به فهم و دانایی اوست. به اندیشه های اوست. اندیشه هایی كه در عمل و كلام او متجلی می شود. فهم و اندیشه هایی كه در محصولات و نتایج كار او متبلور می شود.
پس برای آنكه به او پی ببری اینها را ببین. شعورش را ببین و محصولات شعورش را، یعنی اندیشه ها، كلام و اعمال و محصولات او را. اگر اینها با ادعای او متناسب بود یعنی ادعایش حقانیت دارد. اگر اینها مؤید هویت او و جایگاهی كه در آن ایستاده بودند، پس او نسبت به آنچه در موضع آن قرار گرفته حقانیت دارد.

•    در مورد معلم باطنی. چه علامتی دارد؟ تشخیص اینكه یك نفر استاد باطنی است یا نه.
یك استاد شیمی را چطور تشخیص می دهی؟ اگر او دانش شیمی را در حد بالایی می دانست. اگر می توانست به سوالاتی كه دراین زمینه هست پاسخ دهد و مسائلی را كه در این ارتباط وجود دارد حل كند، می توان او را در این علم استاد بدانی. در بارۀ معلم باطنی هم همینطور است. حالا  اگر او بتواند به روش های باطنی هم عمل كند، بتواند باطنی امور را هم ببیند و با باطن امور ارتباط برقرار كند، اگر بتواند علوم باطنی را به عمل درآورد. علاوه بر آنكه معلم نظری است معلم عملی نیز هست. و البته یك معلم می بایست توانایی تعلیم چیزی را كه می داند داشته باشد.

•    آیا توانایی كارهای خارق العاده و داشتن معجزه و كرامات حجت كافی نیست؟ 
توانایی خارق العاده، نشان دهندۀ خارق العاده بودن است اما نشانۀ دانایی كه نمی تواند باشد. لكن عكس این موضوع درست است. یعنی اگركسی واقعاً شعور خارق العاده ای داشته باشد، می بایست توان او هم خارق العاده باشد. اگركسی خدا را بشناسد، از قدرتهای الهی هم برخوردار است. اگر كسی روح را بشناسد، نیروهای روحی در اقتدار او قرار می گیرند، كسی كه نیروی برق را بشناسد می تواند آن را مهار كند و بكار گیرد...
نكته اینجا تفاوت این اعمال خارق العادۀ انسانی و معجزات الهی است. بله، اگر كسی توانست قدرت خدا را آشكار نماید و معجزه كند، حالا چه به آن بگویی معجزه یا ایكس، همین به تنهایی می تواند حجت باشد. ولی مثلاً اگر كسی با چشم یك صخره را تكان داد این معجزه نیست. این توان طبیعی روح بشر است. اگر كسی از زمین بلند شد و پرواز كرد این معجزه نیست، اگر كسی افكار تو را خواند این امكانی نهفته در اختیار انسان است ولی اگر كسی مرده ای را زنده كرد، اگركسی كلامش پی درپی واقع شد، اگر دعا كرد و دعای او مستجاب شد، اگر كسی آینده را با وضوحی دید كه انگار دارد گذشته را می بیند، اسم این را معجزه بگذاری یا هر چیزدیگری،‌ او را باید یك پیامبر بزرگ دانست. اما مگر در این دوره چنین فردی وجود دارد؟

•    همۀ اینها برای كسی است كه خود او در متن تجربه قرار دارد. ببیند آیا به خدا نزدیك تر شده. آیا افكار خدایی وكارهای خدایی در زندگی اش بیشتر شده. دریافتهایش خدایی تر شده اند تا ببیند كه طرف مقابلش معلم الهی است یا نیست. با برود و میوه های كار او را بررسی كند. برای آن كسی كه در بیرون میدان است از چه راهی می تواند حقانیت كسی یا چیزی را تشخیص بدهد. یك چیزی كه برای همۀ‌ كسانی كه دربیرون این میدان هستند قابل استناد باشد.
انسان در  درون خود هفت نور و بنابراین هفت نوع شعور دارد و از طریق این هفت تور می تواند بنابر ضرورت و به اذن خداوند همه چیز را ببیند و همه چیز را بداند. یكی منطق است. تفكر و استدلال است. یكی رویاها و شهودات است. رویاهای راستین و شهودات نورانی. دیگری نشانه هاست. آیات و علائمی است كه در بارۀ هر چیزی وجود دارد و هر چیزی و هر امری نشانه های خاص خود را دارد....
و در بیرون و بعنوان میزان و مرجع مشتركی برای همه، ما كلام الله را داریم. قرآن، میزان است. كلام خدا بهترین و محكم ترین مبنای تشخیص حقانیت است.       

منبع: آمین 1 ( ایلیا، خدا با من است)

 

 

 

به اشتراک گذاری این مطلب

DeliciousDiggFacebookGoogle BookmarksBalatarinTechnoratiTwitterLinkedIn